ایـــــــن پست از نوشته های خودمه

میگــــــــن اگه خورشـــــید

یـــــــــه ریزه نزدیکــــــــــمون بود

همــه چیـــــــــو میـــــــــســـــوزوند

ولـــــــی خــــــورشید خــــــــانم خبـــــــــــر نداره

یــــــــــکی رو ایـــــــــــن زمـــــــــــــین 

هســــــــــــــت کــــــــه حتـــی

اســـــــــــمش

تمـــــــــام 

وجـــــــــــــــــودمو میــــسوزونــــه

/ 66 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
melika

کاش می شد بال ها را باز کرد در بلندیها رها پرواز کرد کاش می شد که در این عصر یخی عشق را با تمام گرمی اش آغاز کرد... کاش می شد عاشقان را شاد دید مرغ عشقان را رها...آزاد دید کاش می شد در بیابان جفا خانه ی قلب کسی را با صفا...آباد دید... کاش می شد ساحل دریا بود همدم دریا...صدف ها...باد بود کاش می شد که همانند صدف گر دهان را می گشودی پر ز در ناب بود... کاش می شد که سخن آغاز کرد که دری رو به محبت باز کرد کاش می شد که در این فصل خزان دفتر زرد و تهی را پر ز رمز و راز کرد... کاش می شد قایق عشقی به آب انداخت در درون راه درون راه دریا رد پای عشق انداخت کاش می شد که در این قلب یخی گرمی عشق و محبت انداخت... کاش می شد همدم باد صبا بود در میان راه عشق بس با وفا بود کاش می شد که در این وادی عشق عاشق عاشق عاشقها بود...

melika

دیوار بـــاز هـم مثـل همیـشه کـه تنهـــا میشـوم ... دیـوار اتـــاق پنــاهم میـدهـد ... بـی پـناه کـه بـاشی قـدر دیـــوار را میــدانی ! ♥‬

ملیکا

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی... باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی. خورخه لوئیس بورخس

ملیکا

خاطرت هست؟ می گفتم در قانون من چه بدانی چه ندانی، چه بخوانی چه نخوانی وقتی خون به نقطه ی جوش می رسد، ...شعر می شود... اما چند روزیست واژه ها خیال قافیه شدن ندارند! شعر امشبم تنها یک کلمه است: تــــــ ــو!‬

ملیکا

چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم [دست]

ملیکا

سلام مریم جان خوبی؟ازت خبری نیست!!ببخشید سرم یه ذره شلوغ بود به خاطر همین دیر اومدم وبت ناراحت نشی هاااا[قلب][ماچ]

ملیکا

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ... گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ... گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ... گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند و رفتند خسته می شود ... گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد ... گاهی آرزو میکنم ای کاش ... دلی نبود تا تنگ شود ... تا خسته شود ... تا بشکند ...

ملیکا

سلام مریم جان کجایی عزیز نیستی؟؟[قلب]

باران

چه دلنوشته های قشنگی واقعا[دست][دست][دست][دست] همشو خوندم [ماچ]

ملیکا

ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ﺑــﻪ ﺩﺍﺷــﺘﻦ ﭼﯿــﺰﯼ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﻧﺪﺍﺷــﺘﻨﺶ ، ﺑــﻪ ﺑــﻮﺩﻥ ﮐﺴــﯽ ﻭ ﺳــﭙﺲ ﺑــﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧــﺶ ، ﺗﻨــﻬﺎ ﻋــﺎﺩﺕ ﻣﯿــﮑﻨﻢ ، ﺍﻣــﺎ ﻓــﺮﺍﻣــﻮﺵ ... ... ﻧــﻪ ! [گریه]